شمارهٔ ۲۱۰
آه شراره بارم کان از درون برآمدابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد
میکرد دل تفأل از مصحف جمالشاز زلف او به فالش جیم جنون برآمد
فانوس وار ما را از شمع دل فروزیآتش ز سینه سر زد دود از درون برآمد
از لالهٔ جگر خون احوال کوهکن پرسکان داغدار با او در بیستون برآمد
از چشم پر فن او در یک فریب دادناز عقل و هوشمندی سد ذوفنون بر آمد
بر رسم داد خواهان زد دست بر عنانشآیا ز دست وحشی این کار چون برآمد