شمارهٔ ۲۰
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه رادادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را
پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر استپر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را
گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بودلشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را
روز مردن درد دل بر خاک میسازم رقمچون کنم کس نیست تا گویم غم دیرینه را
گر به کشتن کین وحشی میرود از سینهاتکرد خون خود بحل ، بردار تیغ کینه را