شمارهٔ ۱۹۱
سرخیای کان ز نی تیر تو پیدا باشدرنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد
رازها دارم و زان بیم که بدنام شودمیکنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد
چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گرددبسکه از تیغ توام زخم بر اعضا باشد
ای خوش آن ناز که چون بر سر غوغا باشیاثر خنده ز لبهای تو پیدا باشد
چون تو در دیده نشینی نرود اشک بلیکی رود طفل زجایی که تماشا باشد
میرم از دغدغه چون غیر نباشد پیداکه مبادا حرم وصل تواش جا باشد
گل گل از سنگ جنون گشت تن ما وحشیآری آری گل دیوانگی اینها باشد