گنج

شمارهٔ ۱۸۷

آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماندآهی زدیم و آینه‌ات را جلا نماند
روزی که ما ز بند تو آزاد می‌شدیمبودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز اوهیچم امیدواری مهر و وفا نماند
سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندیدکز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند
وحشی ز آستانهٔ او بار بست و رفتاز ضعف چون تحمل بار جفا نماند