شمارهٔ ۱۲
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش رااین بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را
لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان مناسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را
هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسیکشتی به دیوار آوری ویرانهٔ درویش را
بر کافر عشق بتان جایز نباشد مرحمتبی جرم باید سوختن مفتی منم این کیش را
عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منهگر التفاتی میکنی ناسور کن این ریش را
چون نیش زنبورم به دل گو زهر میریز از مژهافیون حیرت خوردهام زحمت ندانم نیش را
با پادشاه من بگو وحشی که چون دور از تو شدتاریخ برخوان گه گهی خوبان عهد خویش را