گنج

شمارهٔ ۱۰۵

ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنتفتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشتز آب خوی رخساره از گرد سواری شستنت
پیش دست و قبضه‌ات میرم که خوش مردم کش استدر کمان ناز تیر دلبری پیوستنت
تا چه آتشها کند بر هر سر کویی بلندشوخی طبع تو و یک جا دمی نشستنت
وحشیم من جای من میدانگه نخجیر تستنیستم صیدی که باید کشت و باید خستنت