شمارهٔ ۱۰۴
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفتآتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برقوز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورمدشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنمافراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانهایچشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت