بخش ۵۴ - صفت مَدارِس
دیدم چو صفای این مدارسافتاد رهم سویِ مدارس
آنجا که همیشه باد آبادسوی فقها گذارم افتاد
دیدم که دُر کلام می سُفتوعظی پی خاص و عام می گفت
کز عشوه ی نو خطان چون ماهاز راه مرو میفت در چاه
چون سطرِ کتاب چند ازین سوردر تن باشد رکت صف مور
مشغولی خَطّ نفس صرعستاِنکشت زیاد دست شرعست
کامی که بُوَد ز زن بجوئیدار خوش پسران سخن نگویید
آن سو نکنید زین ره آهنگاندیشه کنید ازین ره تنگ
این دختر رز که گل نگار استدر حکم زنان حیض دار است
معشوقِ قمار سخت بد خوستبا خلق چو کعبتین شش روست
حرفی که ز کذبش آب و تابستچون طایر آشیان خرابست
در هیچ ضمیر مسکنش نیستدر کاخ دلی نشیمنش نیست
زین وعظ چو مستفید گشتمرندانه از آن مکان گذشتم
فیض دگرم نصیب گردیدعلم ادبم ادیب گردید
معشوقِ قمار سخت بد خوستبا خلق چو کعبتین شش روست
حرفی که ز کذبش آب و تابستچون طایر آشیان خرابست
در هیچ ضمیر مسکنش نیستدر کاخ دلی نشیمنش نیست
زین وعظ چو مستفید گشتمرندانه از آن مکان گذشتم
فیض دگرم نصیب گردیدعلم ادبم ادیب گردید
آخوند دُر کلام می سفتفصلی ز حدیث وصل می گفت
گفتم درِ وصلِ عیش اگر هستآن از متعلقات فَعلَست
این عشق خزان بار و برگستیا آنکه کنایه ای ز مرگست
دارم دلکی ز مرگ مشعوفچون، محکومُ علیه، محذوف
حسرت که لبم نموده پارهاز بوسه ی اوست استعاره
نتوان به کنایه کرد تصریحاین گریه من بسست ترشیح
یکبار ندیده ام درین تیهماهی چو رخش بچشم تشبیه
بی دوست ز دوزخم نشانهجامع ... است در میانه
من تشنه کلام تست چون آبایجاز مکن بوقت اطناب
سرّ دل من دُرِّ نَسُفته استاین حرف نگفتنی نگفته است
بویی که درین سخن ز راز استچون نصب قرینه ی مجاز است
جان من و درد دوست با همگردیده یکی چو حرف مدغم
بر دل که شد است محو جانانهجران و وصال هست یکسان
باکیم ز روز هجر و شب نِیبی تغییرم چو اسم مَبنِی
در عشق ز ناز و عشوه ی اودانم پس از این چه می دهد رو
آینده مضارعیست مجزومبر من چو گذشته هست معلوم
ز آن روز که دوستیست کارمبا خلق ز بس که سازگارم
باشد از من بنای تألیفهمچون مصدر بوقت تصریف
چون دل، دادِ سخنوری دادسوی متکلمین شدم شاد
گاهی تصریح و گه به تعریضگفتند سخن ز جبر و تفویض
من هم رفتم ازین فسانهچون حد وسط در آن میانه
در مجلسشان دلم گُهر سُفتبا تفویضی سخن چنین گفت
نیکو نبود فتادن ای خامزین بس، رفتن، ز آن سوی بام
ما بسته ی عشق یار خویشیممجبور به اختیار خویشیم
زان قوم چو آمدم به خود بازبا منطقیان شدم سخن ساز
چون دُر که سفر کند ز عمّانافتاد گذار من به میزان
جُستند چو از سر عنایتاز منطق عاشقان حکایت
گفتم حرفی که دل شماردهر چند نتیجه ای ندارد
صُغرای آن طفلِ سرو قامتباشد کبرای آن قیامت
این هر دو به نزد صاحب دیدآشوب جهان نتیجه بخشید
هر چند که دیده ها دَویدهزین سان شکلی دگر ندیده
از عاشق آن نگار جانیدور است قیاس اقترانی
دل پروانه است و یار شمعستاین دوری ما ز منع جمع است
نتوان به شب فراق آن ماهخالی بودن ز اشک و از آه
بحث از منطق چو گشت کوتاهافتاد به باغ حکمتم راه
رفتیم در آن مکان خرسندبا مشّایی سراسری چند
گفتیم سخن نهان و پیدااز جسم و ز صورت و هیولی
از جوهر فرد کرد چون یادسرِّ دهنش بیادم افتاد
چون حرف ز خط جوهری گفتدل از غم آن میان بر آشفت
گفتم آن به، که نفس مرتاضدایم کند از جواهر اعراض
زین پس زشتست اگر کنی سریک حرف ازین مقوله دیگر
گفتا که دل تو بی ملال استگفتم "خامش! خلا! محال است"
گفتا که ملال را چه حالستو آن چیست که نام او ملال است
گفتم چیست شرح این اسماز قسمت لاتناهی جسم
ره پیش ز کوشش کم تستاین باب فراز سلّم تست
چون حق کلام یافت احقاقبرخورد به من حکیم اشراق
گردید فتیله ی زبانشروشن چون شمع از بیانش
سر زد زایش صباح اظهاراز نور نخست و نور انوار
گفتم باشد چو شام دیجوراز جهل تو این تعدّد نور
آن لحظه که صبح علم خندیداین جمله یکی شود چو خورشید
هستی از جهل طبع، واهیبا این همه نور در سیاهی
افتاد چو یافت بحث "تقریر"راهم به مدرّسین تفسیر
گفتم ز برای اهل عرفانعلمی نبود چو علم قرآن
ارباب دل این طریق پویندزین باب دوای درد جویند
وین رقّاصان، نام صوفییا نقطویند یا حروفی
مردان نکنند چون زنان رقصرقص است ز مرد سر به سر نقص
این قوم ز رقص اختراعیهستند مؤنث سماعی
بر درگهِ عدل شامل اواز ضعف بود همیشه نیرو
زان سوره ی نَمل را به قرآنموری بگرفت از سلیمان
هر حرف که با زر است توأمبر هر سخنی بود مقدم
گردد به تو این حدیث آساناز اسم سُوَر بلوح قرآن