بخش ۴۹ - صفت عصّار
عصّار که از فشار اویمخون آب دود ز دل به رویم
دایم دارد ز هجر آن یاربر دل باری چو سنگ عصّار
شد مغز روان ز بار جانمچون آب ز جوی استخوانم
بینا، نه همین بروست حیراندارند به دل هواش، کوران
با دیده ی بسته گرد آن یارگردنده به رنگ، گاو عصّار
باشد چو چراغ شام دیجوربا جامه ی چرب و روی پر نور
از روغن او به حجره ی تنما راست چراغ دیده روشن
ما را نفعی نداد ازو روچربست اگر چه پهلوی او
پختن، سودای وصل جانانبی روغن شیر بخت نتوان