بخش ۴۳ - صفت حکاک
حکّاک نظر به سویم افکندمانند نگین، دل مرا کند
از دیدن روی آن جفا کیشدل کنده شدم ز هستی خویش
آن طفل ز بس که شرمگین استچون گل رنگش نگین نگین است
خشکیده از آن نگار موزونمانند عقیق در تنم خون
مانند نگین ازان گل اندامهر گُم نامیست صاحب نام
خورد است دل اسیر بیتاباز جوی خط عقیق او آب
این باغ شکفته است بی نمهمچون گل و برگِ نقش خاتم