بخش ۱۷ - صفت دلاک
دلاک که صاحب سر ماستکام دل درد پرور ماست
در کف، تیغش، که هست سوزانباشد چو فتیله ی فروزان
بنموده به چشم مرد آگاهچون دسته ی تیغ خویش، آن ماه
با مرد و زن زمانه صافستهم دسته ی تیغ و هم غلافست
چشم آنکه بر آن جمال بگشادبنشست بزیر تیغ او، شاد
از وی نشود دلش مکدّرآن شوخ اگر به برّدش سر
چون غنچه ی نو شکفنه چیدهخندد به رخش سر بریده
آن قوم که محو آن جمالنداز دیدن جور بی ملالند
انگشت کنی به چشم ایشانمقراض صفت شوند خندان