گنج

بخش ۱۲ - صفت سوزنگر

۱۲ بیت
آن سوزنگر که دیده ام مندارد دهنی چو چشم سوزن
سوزن که جدا شد از دکانشاز حسرت او پرست حالش
هر چند صبر پیشه داردچشمی به قفا همیشه دارد
بر خواهش دل نمیکند پشتگر رشته کند به چشمش انگشت
فولاد ازان نگار تاجیکگردید اسیر رنج باریک
نتوان به ره وصال رفتنباریک نگشته هم چو سوزن
زین خوش حالی که آن بت مستسر رشته ی او گرفته در دست
آخر خواهد ز جان پریدنسوزن، بالبست، کان آهن
در بیضه هنوز بود فولادکاین شوخ صلای جور در داد
این مرغ که خون به خاک آمیختآمد چو برون ز بیضه پر ریخت
از دوری آن بهار خندانشد از تنم استخوان نمایان
چون کاغذ اوست پهلو منکز وی گذرانده است سوزن