گنج

شمارهٔ ۵۹

به من فرمود پیر راه بینیمسیح آسا دمی خلوت گزینی
که از جهل چهل سالت رهانداگر با دل نشینی اربعینی
نباشد ای پسر صاحبدلان رابه جز دل در دل شب‌ها قرینی
شبان وادی دل صد هزارشید بیضا بود در آستینی
سلیمان حشمتان ملک عرفانکجا باشند محتاج نگینی
بنازم ملک درویشی که آنجابود قارون گدای خوشه‌چینی
مگو این کافر است و آن مسلمانکه در وحدت نباشد کفر و دینی
عجب نبود اگر با دشمن و دوستنباشد عاشقان را مهر و کینی
خدا را سر حکمت را مگوییدمگر با چون فلاطون خم نشینی
نروید لاله از هر کوهسارینخیزد سبزه از هر سرزمینی
برو وحدت اگر ز اهل نیازیبکش پیوسته ناز نازنینی