شمارهٔ ۴۷
دی مغبچهای گفت که ما مظهر یاریمسر تا به قدم آینهٔ روی نگاریم
ما نقطه پرگار وجودیم ولیکنگاهی به میان اندر و گاهی به کناریم
ما سرّ انالحق به جهان فاش نمودیممنصورصفت رقصکنان بر سر داریم
ما بار به سر منزل مقصود رساندیمای خواجه دگر اشتر بگسسته مهاریم
در هیچ قطاری دگر ای قافلهسالارما را نتوان یافت که بیرون ز قطاریم
تا باد به هم بر زند آن زلف پریشانآشفته و سرگشته و بیصبر و قراریم
تا در چمنِ حسن، گلِ روی تو بشکفتشوریده و شیدا و پریشان چو هَزاریم
چون در نظر دوست عزیزیم، غمی نیستهرچند که در چشم خلایق همه خواریم
وحدتصفت از نشئهٔ صهبای محبتمستیم ولی بیخبر از رنج خماریم