شمارهٔ ۱۱
چو دید آن چنان شیبک بدگهربرون شد شراب غرورش ز سر
سوی کینه خواهی چو راهی ندیدبجز پشت دادن پناهی ندید
گریزان از آن ورطه ناچار شدخس موج آن بحر ز خار شد
سپاهش هم از پی گریزان شدندزباد غرورش پریشان شدند
عنان از ره کینه برتافتندزخود گم شدن، خویش را یافتند
دلیران ایران ز دنبالشانبسان مکافات اعمالشان
چو تیر از کمان شه کامیاببراه فنا جمله پا در رکاب
قفا ریش از چنگ شیرانشانچو دست تأسف ز دندانشان
گریزان ز شمشیر دشمن شکاربنوعی کز آتش گریزد شرار
گریزان ز آغوش ایرانیانبهر سوی چون تیر کج از گمان
دوان جانب مرگ از آن کارزارز خون های خود جمله گلگون سوار
گریزان چنین شیبک از بیم جانحصاری بچشم آمدش ناگهان
در آن چار دیوار بنهاد پادرآمد درآن چار موج فنا
سپاهش هم از پی چو دم خسته مارخزیدند در رخنه آن حصار
فتادند چندان ببالای همکه بستند ره بر نفس های هم
ز بس خویش را برهم انداختندز تن های خود گور هم ساختند
ندانم ز بس بر هم افتاده تنکه چون یافت جان راه بیرون شدن
ز بدطینتان سیه روی زشتحصار آنچنان پر، که قالب ز خشت
پس آنگه شهنشاه فیروز بختبلندی ده رتبه تاج و تخت
بفرمود، کآرند گردان خبرکه چون گشت شیبانی بدگهر؟
پس از جستجو یافتند آن یلانتن شیبک از زیر آن کشتگان
سرش را بریدند با تیغ کینفگندند در پای شاه گزین
که اینست انجام آن رو سیاهکه ننهد سر خویش در پای شاه
بفرمود آنگاه شاه جهان:کنندش ز سر پوست فرمانبران
بسازند از آن ساغری زرنگارکه نوشند از آن باده اعتبار