گنج

شمارهٔ ۱۰

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۵ بیت
کشیدند گردون تکی با شکوهچو خورشید یکسان برش دشت و کوه
شدی با سمند دعا همعنانجهاندیش اگر بر تل آسمان
بر تندیش هفت چرخ دوتاچو کهسار در پیش پای صدا
چنان میتراوید از آن پرشکوهدویدن، که سیلاب از اندام کوه
خرامی ز هر عضو او آشکارچو خوش رفتن کبک در کوهسار
ز جا جستنش از میان یلانسبک چون غریو تماشاییان
ز بس بود صرصر تک و گرم پوندانم عرق چون نشستی بر او؟!
نبود آن قدر گرم در رهرویکه رنگ حنایش کند همرهی
برون جستی از حلقه دشمنانبدانسان که از چنبر دف، فغان
نه چندان ادا فهم در وقت کارکه خواهد عنان جز خیال سوار
نه چندان گرامی ز ارزندگیکه تازد کسش از پی زندگی
به تن کوه، آن سرکش تندخونمایان عنان چو رگ کوه از او
به رفتن چو خورشید و مه، لیک رامبه گشتن چو گردون، ولیکن بکام
ز تیر نگاه بتان تیز ترز رنگ اسیران سبک خیز تر
ز زلف بتان کاکلش بود بهچو ابروی خوبان، دمش با گره
ندانم چه سان یال او دیده استکه بر خویشتن زلف پیچیده است؟!
ز دنبال آهو بوقت شکارچو دل از پی چشم بیمار یار
چو کاکل فشان گشتی آن پرشکوهتو گفتی که روییده سنبل ز کوه
رکاب از دو پهلوی آن گرم تکنمایان چو خورشید و مه از فلک
نهاده گرانمایه زینی بر آنچه زین گرانمایه؟ گنجی روان!
چه گنجی؟ کز آن باره رخشان شدهز بس لعل، کوه بدخشان شده!
چه کوه بدخشان؟ که بحر هنربراو زین بسان صدف پر گهر!
کشیدند اسبی چنین گرم تکبراو شاه شد چون دعا بر فلک
پی کینه جویی بر آتش نشستز بخشیدن خصم بر کوه جست
درآمد بزین چون شه مهر رایدر او کرد چون نور در دیده جای
چنان گرم خود را بمرکب گرفتکه از گرمیش خصم را تب گرفت
نبود آن قدر طاقت بودنشکه جوشن گرانی کند بر تنش
کشید آنگه آن شاه رستم نبردچو خورشید، تیغ و سپر پنجه کرد
چو خورشید شد تیغ آن کامگارز صبح غلاف سفید آشکار
چنان بر صف خصم زد خویش راکه فصاد بر رگ زند نیش را
چو رو بر صف نیزه داران نهادبه نیزار گفتی که آتش فتاد
بهر جانبی مرکب حمله تاختبهر گام البرزی از گرز ساخت
بهر تیغ نخل حیاتی فگندبهر خشت بنیاد عمری بکند
بهر نیزه در دهر نامی نگاشتبهر چو به تیری نشانی گذاشت
بهر حلقه یی کز کمندی گشادسر دشمنی در فلاخن نهاد
یلان را چنان تیغ بر فرق زدکه بر کوه گفتی مگر برق زد
بسی را بتیغ و به خون و بگردبشست و کفن کرد و در خاک کرد
پس آنگه یلان مرکب انگیختندچو صف های مژگان بهم ریختند
شد از گرد لشکر بمیدان جنگبلرزیدن بد دلان جای تنگ
ز گرد سواران مریخ خشمگرفت آفتاب جهان تاب چشم
هوا شد چنان تیره از گرد غمکز آن منخسف شد مه سرعلم
نخیزد چه سان گرد از آن انقلابکه شد خانه زندگانی خراب
مگو خاسته گرد از آن دشت کینز بانگ یلان جسته از جا زمین
ز جوش سواران شمشیر زنندانم جدا چون شدی سر ز تن؟!
چو پیکان بهم کرده جا تیرهاچو جوهر به هم رفته شمشیرها!
به کف، تیغ خونریزی آغاز کردبه مرگ بقا گریه را ساز کرد
چنان سیل خون لجه انگیز شدکه از جوی تیغ آب لبریز شد
تن از زخم شمشیر، صد جای بیشگریبان زده چاک بر مرگ خویش
شده تشنه از بس به خون کسانبرون کرده خنجر زبان از دهان
ز تردستی تیغ ها در نبردنهان شد سپر در پس پشت مرد
چنان گرم شد ز آتش کین هواکه گشتند عریان همه تیغ ها
روان بسکه از سر به پا خون شدههر آزاده یی بید مجنون شده
ز بس رفته از دست مردان برونسپر بود گرداب دریای خون
شد از سینه فانوس و شمع از سنانببستند آیین بازار جان
ز بس مغز سرها بدان در شدهسم مرکبان کاسه سر شده
کله خود از ضرب گرز و تبرجرس وار پر پنبه از مغز سر
جهان جمله یک بحر خون مینمودکه گردابش از حلقه ناف بود
شد از گرزها زخم ها را دهانچو دندان پر از ریزه استخوان
کله خود چون پسته خندان شدهسرسبز در خون نمایان شده
ز باد پر تیرهای خدنگشد از چهره ها برگریزان رنگ
ز خون دلیران ز آن کارزارحنایی شد اوراق لیل و نهار
در آن بحر خون، تیغ آن کامیابچو موجی که تابد بر آن آفتاب
علم دست و، شمشیر آن جنگجوبرو پرچم از رنگ خون عدو
بدینگونه بود آتش رزم تیزدلیران زهر سوی گرم ستیز
شد آخر ز خون خاک میدان چنانکه لغزید پای ثبات یلان