گنج

شمارهٔ ۶ - در ستایش صدر اعظم و بث الشکوی و آفرین شاه عباس ثانی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۸ بیت
ای فلک قدر که از افسر خاک در شاهسر اقبال رسیده است ترا بر کیوان
تویی آن آصف دستور که نال قلمتدفتر جور و ستم را شده خط بطلان
آب یاقوت سراپا عرق خجلت شدتا ترا گشت گهربار رگ ابر بنان
شحنه راستیت میزندش بس که به تیرکجی از بیم نهان گشته پس پشت کمان
ره توصیف تو سر کرد و به انجام نبردخلق بیجا نگرفتند سخن را به زبان
عرض حالیست مرا، شاید اگر عرض کنیحاجت مور ضعیفی که به «سلیمان» زمان
شاه اسکندر و، تو آینه اخلاصیاز تو بر شاه شود صورت احوال عیان
گرچه اظهار غم دل نبود شیوه منلیکن آورده مرا سختی ایام به جان
سخن از نظم فتاده است مرا همچو سرشکنگهم خشک فرومانده به جا چون مژگان
نیست نقدی، بجز از نقد حیاتم در دستنیست جز قرضی مرا جنسی از اسباب جهان
خجلت اهل طلب، در وطنم نگذاردز آن به هر سو شده‌ام چون عرق شرم روان
بند زندان وطن، پای دلم سودی اگرآمد و رفت طلبگار نگشتی سوهان
نیست قدرت، که کشم ماحضری جز خجلتگر شود مورچه‌ای بر سر خوانم مهمان
دستم از چاره بود کوته و، دخلم از خرجهمچو دست سخن از مدح شهنشاه زمان
«شاه عباس» که از واهمه شحنه اورنگ بی وقت نگردد به رخ برگ خزان
روز و شب خلق ز امنیت عهدش چه عجبکه نبندند در خانه خود، همچو کمان!
ظالمان بس که ز عدلش همه مظلوم شدندوقت آن شد که به گرگان بگمارند شبان
نسق او نه به حدیست که با عاشق زاربی وفایان بتوانند شکستن پیمان
بسته پر گشته از او طلبه صفت زاغ ستممانده چون بهله از او دست تعدی پیچان
شرع را پشت ز دین پروری او بر کوهعدل را راست ز سنجیدگی او میزان
باده را بس که برانداخته دین پروریشلعل دلدار ز همرنگی او گشته نهان
ننهند آبله پایان به زمین پای دلیررسم افشردن انگور برافتاده چنان!
بس که ترسیده ز همرنگی جوشیدن میخون به جرأت نزند جوش در اندام کسان
همچنان کز رگ تلخی گره افتد به جبینگر بگیرد چه عجب در سخن تاک زبان!
گشته موقوف ز بس دور قدح، می‌ترسمگردش چشم فراموش نمایند بتان
از پی بولی شاهین ظفر طلبه صفتسایه بال هما هست به گردش گردان
چرخ هم گر یکی از میر شکارانش نیستبهله از پنجه خورشید چرا زد به میان؟!
وقت کین چون غضبش دست به شمشیر کندقبضه گردد ز فشارش همه فیروزه نشان
تیر خارا گذرش، سرخی سوفار کندرنگ تا می‌پرد از روی عدو در میدان
لعل بارد چو رگ ابر سخایش، گویی:خون خصمش زدم تیغ مگر گشته روان
در عطا بس که محیط کرمش بی تابستنیست فرصت کند انگاره گوهر باران
سیر از و چشم طمع، گرسنه زو چشم سخاپر ازو دامن امید و، تهی کیسه کان
تا برافراشته معمار قضا درگاهشزده بر درگه شاهان همه طاق نسیان
بسته زنجیر عدالت، همه از جوهر تیغشسته نام غم و محنت، همه با آب سنان
در کف عقده گشایش، گره مشکل خلقهمچو شبنم بود و پنجه مهر تابان
واعظ آن به که دگر درد سر از حد نبریبرگ پیوند کنی نخل دعا را به زبان
تا ز بازوی دل و، ناوک آه است اثروز کمان فلک و تیر شهابست نشان
سینه دشمنش از گرد غم آماج بودتا شود تیر جگر دوز شه از وی پران