گنج

شمارهٔ ۸۲

قافیه: نما۷ بیت
نبود صفت لعل تو، حد سخن مااین لقمه فزونست بسی از دهن ما
از خون دلم خورده مگر آب، که دایمخیزد عوض سبزه غبار از چمن ما
شد وقت گذشت از همه، دندان اجل کو؟بر رشته جان سخت گره گشته تن ما
تن خود به میان نیست، مگر از پس مردننامی بنویسند ز ما، بر کفن ما
درد تو ز بس در گل ما ریشه دوانده استماند چو زبان ناله ما، در دهن ما
در راه سلوک، اهل زمان بسکه دورویندگردیده یکی راهبر و راهزن ما
گشتیم سراپای جهان را همه واعظشهری چو سفر نیست برای وطن ما