گنج

شمارهٔ ۷۲

قافیه: یرما۸ بیت
بسکه گردیدند همراهان ما دلگیر ماکس بگرد ما نمی گردد، مگر زنجیر ما
برنگشتیم از جهان زانسان که رو وا پس کنیممزد نقاشی که مستقبل کشد تصویر ما
ما حساب خویشتن را با جهان کردیم پاکزین بیابان خار خشکی نیست دامن گیر ما
قبضه شمشیر اگر نبود مرصع باک نیستگوهر شمشیر ما بس، جوهر شمشیر ما
تانی کلکم شد از وصف لب او کامیابدیگر از شادی نمی گنجد شکر در شیر ما
بسکه ما را فکر شمشادش ز پا افگنده استبرنخیزد بی عصا فریاد از زنجیر ما
میکند ما را بزرگیهای دشمن تندترمیشمارد کوه را سنگ فسان شمشیر ما
ما مرید جبه و دستار و کش و فش نه ایمنیست واعظ جز نبی و آل پاکش پیر ما