شمارهٔ ۶۰۹
چه دوداست آن ترا بر گرد لب از خط ریحانیگرفتت باغ حسن آتش مگر ز آن لعل رمانی
بیاد خال او تار نگه در دیده ام گرددبگرد مردمک دایم چو زنار سلیمانی
از آن لب گر سخن مشکل برآید، هست حق با اوکه بر آتش زدن از کس نمی آید بآسانی
سبکتر گو نگاه عجز در رخسار او گرددکه آن گلشن عرق بندی شده است از چین پیشانی
چه آبادی طمع میداری از ملک دلی کآنجاز هر سو برنخیزد دودی از آه پشیمانی؟!
نمیگیرد بجز دست تهی دامان دولت رابمشتاقان دنیا مال دنیا باد ارزانی
ز یمن ترک، ما را چون سلیمان تخت آسایشروان در اوج همت شد، بباد دامن افشانی
مرا سرگشتگی، دست از گریبان بر نمیداردبسنگ من، فلاخن گشته زنار سلیمانی
گر اوراق حواس خویش را شیرازه میخواهیمده واعظ ز کف هرگز سر زلف پریشانی