شمارهٔ ۵۹۸
در میان دوستان، با این کمال بندگیغیر تنهایی نداریم از کسی شرمندگی
دانهسان در خاک گمنامی اگر پوسیدهامبرنمیدارد کس از خاکم، به جز افگندگی
واشود شاید دلی چون دانه ما را زیر خاکنیست زیر تیغ برق ای سبزه جای زندگی
پیشهای چون حیلهسازی نیست در عالم رواپنج دانگ خلق، شش دانگند در بازندگی
صحبت این گرمرویان خنک دلدوز خستجنت ار خواهی، بجو خلوت به شرط بندگی
چون دل خود، این خسیسان مرده یک درهمندچون بود این دخمه پر مرده جای زندگی؟!
تر نمیسازند جز با جیفه دنیا دماغچون کس اینجا خوش تواند بود، با این گندگی؟!
بر سر دنیای پوچست آشناییهای خلقز آن نباشد این بنا را، آن قدر پایندگی
قدر دارند این جداییافگنان از بس کنوندر میانها جای دارد تیغ از برندگی
پیش دونان چند ریزی آبرو بهر دونان؟!هر نفس تا چند مردن، بهر این یک زندگی؟!
لذت ریزش، برد زنگ از دل اهل کرممیشود هر جامه زیبا، چون بود زیبندگی
زهد خشکم، خاک بر سر کرده، دارم چشم آنکآورد آبی به روی کار من، شرمندگی
قدر تنهایی بدان واعظ، که آخر قطره راخلوت کام صدف شد، مایه ارزندگی