شمارهٔ ۵۸۲
بهر نان تاکی بدرها آب روی خود بری؟در تلاش خواجگی، تاکی نمایی چاکری؟!
حال خود منعم ببین از شیشه ساعت عیانریزشی تا میکنی، از تست اوج برتری
ظاهر آرایی، نباشد شیوه روشندلانمیرد آتش از برای جامه خاکستری
گوشه گیری مرد را مقبول دلها میکندآدمی از خلق چون پنهان شود، گردد پری
تنگدستی، کرده زاهد این دل نامرد راباعث مستوری بی بی بود بی چادری
با تکلف بر کسی نعمت گوارا کی شود؟سیر میگردی ز جان، چینی شود تا لنگری
اهل بینش بیش تعظیم بزرگان میکنندکرده مژگان بر سر هر دیده جا از لاغری
ساده لوحان بی خبر از نقش نیک و بد نیندنیست استادی به از آیینه، در صورتگری
بی سر و پایی، به منزل میرساند مرد رادر غلتان جمله تن باشد، ز بی پا و سری
شوکت شاهی به اسب و زین و تاج و تخت نیستزینت شاهی چه باشد، جز رعیت پروری؟!
میشود شه نیز خوشدل، چون رعیت خوشدلستکوه را در خنده آرد، خنده کبک دری
مایه جمعیت خاطر، پریشان بودن استواعظ ما را بگو جان تو بی جان زری!