شمارهٔ ۵۶۱
زال دنیا محو گردیدن ندارد این همهروی این نادیدنی دیدن ندارد این همه
مال دنیا آتش آرام سوزی بیش نیستبر سرش چون دود رقصیدن ندارد این همه
بهر ضبط خردهای چند، ای توانگر روز و شبغنچهسان بر خویش پیچیدن ندارد این همه
هست رزق دیگران مالت، چو سنگ آسیابر سر هر حبه لرزیدن ندارد این همه
تا تو زین سر چیده یی،ز آن سر اجل برچیده استدستگاه آرزو چیدن ندارد این همه!
میکند چپ تابی این چرخ گردان باطلشرشته آمال تابیدن ندارد این همه
نیست جز یک پشت پاوار، از تو تا اقلیم مرگای دل نامرد لنگیدن ندارد این همه
دیده چون پوشیده شد از غیر حق، درگاه اوستکو بکو سرگشته گردیدن ندارد این همه
ای که بر لب گفت و گوی کعبه ات باشد گرانآستان خلق بوسیدن ندارد این همه
خانه دنیا که از گرد کدورتهاست پرای دل از وی چشم پوشیدن ندارد این همه
نقش پای رفتگان از بهر خودسازی بس استخانه آیینه پرسیدن ندارد این همه!
از رخ خوبان، دگر کوتاه کن دست نگاهاین گل بیرنگ و بو، چیدن ندارد این همه
مرگ نبود عمر من، غیر از حیات تازه ییاز حیات تازه ترسیدن ندارد این همه
نام مردن برده واعظ پیش طبع نازکتگفته حرفی راست، رنجیدن ندارد این همه