گنج

شمارهٔ ۵۵۱

چشم بگشا غنچه آسا در بهار صبحگاهقد علم کن سبزه سان در جویبار صبحگاه
نیست جای خواب دیگر، چشم من، چون وا شودنرگس چشم خمار سرمه دار صبحگاه
روزگار از ظلمت شب، رخ در آن شوید، توهمچهره از عصیان بشو، در چشمه سار صبحگاه
دشت فرصت هر طرف پر از غزال طاعت استمگذران از خویشتن، وقت شکار صبحگاه
برده یی بویی گر از کیفیت فیض سحرخوشتر است از مستی شبها، خمار صبحگاه
دامن فرصت بکف، دست توانایی درازگل نمی چینی چرا، از شاخسار صبحگاه؟!
موج زن باشد، گرت در دل شکار مطلبی؛پشت کن قلاب، در دریا کنار صبحگاه
پیش سالک کو نداند خواب و خور در بندگیاول شب نیز باشد در شمار صبحگاه
چند واعظ مرده خواب گران غفلتیزنده شو هان در هوای فیض بار صبحگاه