گنج

شمارهٔ ۵۴۲

چهره آرایی بود از نشأه می ننگ اواز می کیفیت خود می فروزد رنگ او
گر بروی ما نمی خندد، نه از بی لطفی استجا نمی یابد تبسم در دهان تنگ او
در دل او ذره یی نبود ز دلسوزی اثرز آن سیه روزم، که این آتش ندارد سنگ او
بر نیامد از دل زاری دل سختش ز جاگرچه باشد دست دلها جمله زیر سنگ او
نیست ممکن کز دهان تنگ او گیرد سراغخط عبث گردد بگرد عارض گلرنگ او