شمارهٔ ۵۴
وعده کردی که بگیری به نگاهی جان رادل ما نیست، چرا می شکنی پیمان را؟
همه چون سرو ببالند بخود، گر شمرمخاربست سرکوی تو،صفت خوبان را
چون سیه مار که در برج کبوتر باشدداده سودای تو رم از سر ما، سامان را
شرح احوال، سراسر بتو زان ننویسمکر کفم نامه ز شوق تو کشد دامان را
کند از سختی مرد است دم تیغ عدوزرهی نیست به از جوهر خود مردان را
از غم عشق، همین فیض مرا بس واعظکز دل تنگ، برون کرد غم دوران را