شمارهٔ ۵۳۶
چون زبان در گفتگو، بیجا ز کام آید برونهست شمشیری که در بزم از نیام آید برون
چون بباد لنگر آن خوشخرام آید برونناله صبحم بجهد از سینه شام آید برون
نیست در کام خرد چون میوه نارس قبولدر تکلم از زبان حرفی که خام آید برون
در تماشایش ز رفتن باز ماند روزگارچون بناز از کوی خود آن خوشخرام آید برون
بگذرد در بزم اگر حرف لب میگون اوباده بیتابانه از مینا بجام آید برون
نامه را چون مهر بر عنوان کنم، از شوق اونامم از خاتم بجای عکس نام آید برون
چون بر آرم نامش از لب، دود آهم در قفاستخواجه کی از خانه هرگز بیغلام آید برون؟!
بر شکسته بالی مرغ دل واعظ ز رحماشک گردد دانه و، از چشم دام آید برون