شمارهٔ ۵۲۸
شمع بینش که مرا بود جهان ز آن روشنمشکل اکنون کندم تا سر مژگان روشن
روزنش را نبود چشم بخورشید سیاهکلبه یی کان بود از مقدم یاران روشن
از هم ریخت جفا، خاطر بیرحمان جمع،سرمه ام کرد وفا، چشم نکویان روشن
. . .با چراغی که شود ز آتش دونان روشن
خوش درین گلخن تنگ آتشم افسرده، مگرکندش عشق بدامان بیابان روشن!
بنگر از نقطه هر مردمک این حرف عیانکه سیه خانه گیتی است بانسان روشن!
با کهن جامه بساز ای شه اقلیم رضاکه باین کهنه شود مشعل ایمان روشن
نه همین لاله شد از داغ بعینه همه چشممیشود ز آن گل رو چشم گلستان روشن
چون سر شمع که سازند پریشان واعظکلبه ما شود از وضع پریشان روشن