شمارهٔ ۵۲۶
گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسنبست ز مژگان کج، طره بر ایوان حسن
گشته پریشانی از حلقه زلفش عیانعشق برآورده است، سر ز گریبان حسن
کشتی دل، گو بکن فکر شکستن درستکز عرق شرم اوست، شورش توفان حسن
آن گل سیراب را، چهره بسی نازکستای نظر پاک عشق، جان تو و، جان حسن
گرمی بازار حسن، هست ز سودای عشقشورش سودای عشق، هم ز نمکدان حسن
بر رخش آخر نشست، گرد خط عنبرینشد لب لعلش هم از، خاک نشینان حسن
واعظ اگر از رخش، چشم بپوشد رواستخاسته گرد خط از رفتن دوران حسن