شمارهٔ ۵۲۴
پیش چراغ فیض شب، از خواب دم مزنوحشی است مرغ فرصت، مژگان بهم مزن
زین خوابهای از أمل خود درازترخط بر کتاب هستی خود یک قلم مزن
ای تاجر قلمرو هستی، نبسته باراز چشم خفته، خیمه براه عدم مزن
زنهار پیش حکم قضا، از حیات خویشپیش لبت گر آینه گیرند، دم مزن
با بی زری چو دست کریمان گشاده باشبر جبهه همچو کیسه گره با درم مزن
عقل معاش، نام مکن بخل شوم راخرجیست خرج معرفت، ای خواجه دم مزن
حق کرم، ز نام کرم هم گذشتن استاین حق ادا نساخته لاف کرم مزن
دستار کهنه یی، به فقیری اگر دهیهر لحظه اش به فقر ز سرکوب بم مزن
پیش چراغ اجر مصیبت، ز بی تهیبر سر چو باد خاک میفشان و دم مزن
از بهر خود مگیر، گل کلفتی در آبای سیل، خان و مان فقیری بهم مزن
تا غایبانه مدح تو هردم کنند بیشواعظ بروی دشمن خود، حرف کم مزن