گنج

شمارهٔ ۴۹۸

برده است از بسکه فکر آن نگار جانیمگشته موی کاسه زانو خط پیشانیم
این رگ گردن که من از اهل دانش دیده اممی توان برد ای فلاطون رشک بر نادانیم
در محبت بر نمی آید بلا با صبر منبس نباشد سیلی، از بس تشنه ویرانیم
از پی تحصیل رزق ما عرق ریزد سحابروز و شب چون ابر، من در گریه از بی نانیم
جای بال افشانی من، عالم تجرید بودکرده واعظ پای بند این جهان فانیم