شمارهٔ ۴۹۷
از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیمکوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!
همچو حرفی کز کتاب افتاده باشد برکنارگر بصورت دورم از یاران، بمعنی باهمیم
صبح تا شب باد پیما، شب سراسر غنچه خسببوستان زندگی را ما همانا شبنمیم
میتوان با چرب و نرمی، خصم را بستن زبانما ز خوی نرم، بر زخم دهنها مرهمیم
بر نمی آید ز قوت، آنچه می آید ز ضعفپشت شمشیر است اگر خصم توانا، ما دمیم!
جلوه کردن ز آن سهی قد، گرد سرگشتن ز ماقامت او هر کجا باشد علم، ما پرچمیم
شور ما در تلخ گویی واعظ از عین صفاستدر مذاق خلق اگر ناخوش چو آب زمزمیم!