شمارهٔ ۴۸۹
چهره بگشای، که از شوق بپرواز آیمتا بود جان بتن از خود روم و، باز آیم
پر ز افغانم و خاموش چو ابریشم سازناخن دادرسی کو که به آواز آیم؟!
تنم از ضعف چنان شد، که بسر منزل خویشنبرم راه ز بیهوشی اگر باز آیم
شبنم آسا همه تن دیده گریان گردمچون بگلگشت سراپای تو طناز آیم
لطف کردی قدمی رنجه نمودی باریآن قدر باش که از خود روم و باز آیم
کردم آلوده بصد عیب چو واعظ خود راتا بیاد تو ز بدگویی غماز آیم