شمارهٔ ۴۸۷
در وطن سخت غریبم، سفری میخواهممی پرد مرغ دلم، بال و پری میخواهم
نیست تقصیر کسی، گر نبرد کس ناممهنرم ساخته بیقدر، زری میخواهم
توشه را طلب، نیست بجز درد طلبزهد خشکی چکنم؟! چشم تری میخواهم!
قیل و قال سخن بیهده دنیا راگوشه گیری چکنم؟! گوش کری میخواهم!
همچو خس بر سر (هر) موج ز خست لرزمکشتی همت دریا گذری میخواهم
کس در آن در بزر و سیم نشد کامروازاری مطلب خود پیش بری میخواهم
هست آیا زغم مرگ در آنجا خبری؟از دل مردم دنیا، خبری میخواهم!
خیمه بیرون زدن از بحر تعلق چو حباببهواداری آه سحری میخواهم
پر بخود گم شده این نفس بطاعت مغرورانفعال بگنه راهبری میخواهم
نسخه پر غلطم در کف گیتی واعظبر خود از کلک عنایت گذری میخواهم