شمارهٔ ۴۷۲
اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بیدین، اگر مستم؛به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!
ز بس خواناست از پیشانیم خط گنهکاریتواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم
خلاصی از غم دنیا، نباشد اهل دنیا راگشاد دل ندیدم تا به فکر این و آن بستم
نگاه ظاهر و باطن، یکی کردم؛ تو را دیدمرسا شد، این دو کوته رشته را با هم چو پیوستم
ندیدم کلفت از کس، تا نکردم کلفتی با کسنرنجیدم ز رنجانیدن کس، تا زبان بستم
نرنجانیدم از خود هیچکس را، غیر این واعظکه با سرپنجه تأثیر افغان خاطری خستم