گنج

شمارهٔ ۴۶۳

قافیه: ویدل۶ بیت
ای از عرق جبین تو صبح بهار دلیاد قدت نهال لب جویبار دل
هر دل که بیشمار نباشد در آن غمتدر پیش عاشقان نبود در شمار دل
فارغ شدم بفکر تو از فکر روزگارغیر از غم تو نیست کسی غمگسار دل
چشمم ز رشک، تشنه به خون دلم شده استتا دیده است یاد ترا در کنار دل
هرگه که یاد بسمل تیغ تو کرده اماز خود فشانده ام بتپیدن غبار دل
واعظ چنین ضعیف و، غمت این قدر گرانچون قامتش خمیده نگردد ز بار دل؟!