شمارهٔ ۴۵۲
خواهد نمک خمیر وجودت ز شور عشقنانیست این، که پخته شود در تنور عشق
بر خود زدن نه پایه هر سست همت استفرهاد کند جانی و، آن هم بزور عشق
چون سگ که اوفتد به نمک زار، دور نیستنفس پلید پاک شود گر بشور عشق
باید«بلن ترانی » صبح وصال ساختره گر دهند موسی دل را بطور عشق
مردی، بقوت تن تنها نمیشودسختی کشیدنست بجان، سنگ زور عشق
ره طی بگاو تاری رهرو نمیشودافتادگیست راحله راه دور عشق
روشن بشمع مهر نگردد سرای مانبود چراغ کلبه ما غیر نور عشق
از فکرهای بیهده عشاق فارغندنبود غم زمانه حریف سرور عشق
بردار دست از همه، دامان دل بگیربیکاری است واعظ کار ضرور عشق