گنج

شمارهٔ ۴۰۸

قافیه: یس۹ بیت
گذشت زندگی و، شد ز دست کار افسوسنداد فرصت افسوس، صد هزار افسوس!
برفت عهد شباب و، همان علاقه بجاستنکرده بند ز خود پاره، شد بهار افسوس
گذشت عمر و، نکردیم طاعتی هرگزز دست رفت کمند و، نشد شکار افسوس
دمی به کار نیامد ترا ز مدت عمرشکفت و ریخت چه گلها ز شاخسار افسوس
تمام عمر تو بگذشت در خود آرایینگشت دست ز دندان ترا نگار افسوس
ترا بسی حرکت داد رعشه پیریز خواب وا نشدت چشم اعتبار افسوس
دل شکسته بگرداب تن تباهی ماندنرفت کشتی از این ورطه برکنار افسوس
بشد بخنده و غفلت تمام عمر و، شبیبروز خود نگریستیم زار زار افسوس
ز روسیاهی ایام جاهلی واعظنشست چهره ترا چشم اشکبار افسوس!