شمارهٔ ۴۰۶
باشد بکشت عمر تو برق فنا نفسهردم که سرزند نه بذکر خدا نفس
گردم زنی ز عشق، ز هستی ببند لب؛در بحر غوطه ور نتوان گشت با نفس
دردم چنان گداخت، که نتوان شناختنکاین صورت منست در آیینه یا نفس
دیوار تن شکسته ز سیلاب زندگیزان دم بدم کناره گزیند زما نفس
افتد چنانکه عضو برون رفته یی بجاهردم چنان ز پیریم آید بجا نفس
با ما همیشه واعظ از آن در کشاکش استخواهد که خویش را کشد از دست ما نفس