شمارهٔ ۴
تن شود خاک و، همان سودای ما ماند به جاسر رود گر چون حباب، اما هوا ماند به جا
سوی آن خورشید تابانم ز بس گرم طلبسایه از من، چون رقم از خامه، واماند به جا
سجدهای هر گام، خواهد خاک راهش دائمیکاش از ما سر به جای نقش پا ماند به جا
ما سیهروزان، به رنگ خامه شبها خون خوریمتا سخن بر صفحه هستی ز ما ماند به جا
با دل پر حرص میراثم دواتست و قلماز گدای کور، کشکول و عصا ماند به جا
سایه بال هما، یک جا نمیگیرد قرار!دولت دنیای دیگرگون، چرا ماند به جا؟!
خلق آیند و روند و، هست دوران همچنانبگذرد آب روان و، آسیا ماند به جا
چون تنت بیگانه شد از جان و، با خاک آشنابا توی نی بیگانه و، نی آشنا ماند به جا
زینت دادن به جای زر کریمان را بس استچون رود از کف حنا، رنگ حنا ماند به جا
رفت واعظ از میان، لیکن سخنها ماند ازوبگذرد آب از چمن، اما صفا ماند به جا