گنج

شمارهٔ ۳۹۱

کلاه ترک به سر نه، بگیر کشور دیگرکلاه بال هما، هر دمی است بر سر دیگر!
به غیر خاک مده تن به هیچ بستر دگربه غیر داغ منه دل به هیچ افسر دیگر
ز روز و شب زده چین بر جبین از آن زن دنیاکه هر دو روز نشیند به مرگ شوهر دیگر
ز طول روز جزا، عرض نامه ام بود افزونمگر برای حسابم، کنند محشر دیگر!
گرفته ساقی دوران بساغر مه و مهرترسیده وقت، که رفتی بیک دو ساغر دیگر!
بقفل چین جبین است بسته این در دلهاگشادکار خود ای دل، طلب کن از در دیگر
کنی چو طاعت من رد، من و ندامت و خجلتبرانیم گر ازین در، در آیم از در دیگر
نصیحتی که بهم میکنند مردم عالمبسان گفت و شنید کریست، باکر دیگر!
مکن شماتت و شادی، ز تیره روزی دشمنکه لشکری شکند گه ز گرد لشکر دیگر
نمیکشد زن از آن سرمه در مصیبت شوهرکه کرده چشم سیه بر طواف شوهر دیگر
نه همچو زاده طبعست، معنی دگرانتکه کار گوهر دندان، نکرده گوهر دیگر
تلاش نازکیی کن، برای شاهد معنیکه بهر زن چو جوانی، کجاست زیور دیگر
تو نیک باش و، مکن فخر بر نکویی خویشانگهر بها نفزاید، بآب گوهر دیگر
بیک نگاه دگر کن، تمام کار دلم راکه نیم کشته دهد جان برای خنجر دیگر
اگر بود بنظر سیر باغ نقش جهانتبسان دیده عبرت کجاست منظر دیگر؟!
بفیض صحبت هم، زنده اند سوخته جانانکه بیش تابد اخگر، ز قرب اخگر دیگر
حریف درد سر خلق نیست چون سر واعظبغیر ترک نسازد بهیچ افسر دیگر
تتبع غزل صائب این غزل شده واعظکه روزگار ندارد چو او سخنور دیگر!