شمارهٔ ۳۸۹
منعم! باهل فقر چه خوانی نوای زر؟ما را بس است سکه مردی بجای زر!
ناید بجمع مال سر همتم فرودر سر نگنجد اهل فنا را هوای زر
گر پیش خلق نیست زر از جان عزیزترجان میکنند بهر چه عمری برای زر؟!
باشد گدا همیشه عرق ریز آبرواز بس دود چو چشم طمع، در قفای زر
تا زر ز جان جدا نکند منعم بخیلاز نقد عمر صرف نماید، بجای زر
مال جهان، چو آب روانست خواجه رانبود عجب که دق برد از دل صدای زر
در قید و صلاح تو، ای خواجه حرف نیستچندانکه در میان نبود لیک پای زر
زر آفریده است خدا از برای ماما را نیافریده خدا از برای زر
واعظ گمان مبر که شود سیر چشمشاندارند اهل حرص ز بس اشتهای زر