گنج

شمارهٔ ۳۷۸

قافیه: اهدار۱۵ بیت
گر نپرسد حالم آن نامهربان غمخوار واردر دهان تنگ او جا نیست یک گفتاروار!
چون کند عناب آن لب چاره صد خسته دل؟عالمی بیمار و، شربت نیست یک بیمار وار!
بسکه دل کندن ز بزم یاد جانان مشکلستآهم از لب باز میگردد بدل طوماروار
میکنم خالی ز بیرحمی دل او را بعجزگر امانم میدهد آن غمزه یک دیدار وار
بسکه نقد هستیم خرج گداز عشق شدپیش جانان عرض حالم نیست یک اظهار وار
رشته سان آن دسته گل را بگرد سر نگشتمیخلد مد نگه در دیده من خاروار
با دهان تنگ او کرده است تا نسبت درستنقطه یی هرجاست، گردم گرد او پرگار وار
تا مگر یابند ره در بزم آن شیرین سخندست صد حرفست و، دامان زبان طومار وار
در میان جز گفتگویی نیست ز آن موی کمرگرد آن کافر بسی گردیده ام زنار وار
جسم را تنها نیفگنده است از پا عشق اوهوش ما را نیز قوت نیست یک رفتار وار
دیگر آن شوخ تغافل پیشه نام من نبردپیش او حرف وجودم نیست یک تکرار وار
آتش شرمم گدازد، ور نه جرم عالمینیست پیش رحمت عامش یک استغفار وار
سایه وش باید که آسایند از او افتادگانهر که دم از سربلندی میزند دیوار وار
میشود صیت بزرگی در جهان از وی بلندهر که میگوید سخن با نیک و بد کهسار وار
عرض حال خویش را واعظ بخاموشی گذاراز حقارت مطلب ما نیست یک اظهاروار