گنج

شمارهٔ ۳۶

قافیه: امرا۸ بیت
گل چو او خواهد شود، بنگر خیال خام را؟سرو حرف قد زند پیشش، ببین اندام را
می کند کیفیت آن چهره، یک سر جام راپخته سازد آتش لعل تو، حرف خام را
جنگ آن بدخو، مرا از جان شیرین خوشتر استکرده باطل شهد آن لب تلخی دشنام را
مدعا از دل برون کن، تا برآید مدعاشد نگین با نام، تا افگند از خود نام را
میشود در قتلم آن بیرحم، آرام ترمیبرد هرچند از دل بیشتر آرام را
بسکه دارد بامن آن بیرحم دایم زهر چشمجز ازین نسبت ندانم تلخی بادام را
گرچه بینایی بکار خود، ز حق روزی طلببهر ماهی چشم بر دریاست دایم دام را
پر ز ما ناهمدمان روز سیه را رنگ نیستدر غریبی هست واعظ بیشتر غم، شام را؟