گنج

شمارهٔ ۳۴۸

قافیه: لمیشود۵ بیت
گر چنین بر ما کمان ناز پرکش می‌شوددل ز پهلوی من از تیر تو ترکش می‌شود
سنگ ره ما را ز فیض ناتوانی رهبر استعینک آری چشم پیران را عصاکش می‌شود
از خرد خالص نباشد، تا جنون در پرده استتا ز والا نگذرد، کی باده بی‌غش می‌شود؟!
هم‌نشین خاکساران شو، که دارد فیض‌هااز الفت خاکستر افزون عمر آتش می‌شود
بس که واعظ کامرانی مایه ناکامی استخاطرم از جمع گردیدن مشوش می‌شود