شمارهٔ ۳۴۴
بدگهر، نیک بدینار و بدرهم نشودما راز داشتن گنج زر، آدم نشود
خرج بازار جزا، نقد غمی میخواهدسعی کن پرده دل، کیسه درهم نشود
مردمی تا نبود، کس نشود از مردمآدمی آینه از صورت آدم نشود
مایه خوشدلی روز جزا، جز غم نیستقسمت هیچ مسلمان، دل بیغم نشود!
تاب دردسر خورشید جزا نیست مراسایه فقر الهی ز سرم کم نشود
حلقه کن نام خود ای پادشه کشور فقرکه سلیمانی این ملک بخاتم نشود!
از زبان الف این حرف شنیدم، که: کسیراستی تا نکند پیشه، مقدم نشود
پاک گوهر نشود گرم ز هر حرف خنکآتش لعل برافروخته از دم نشود
بی عوض نیست درین بحر عطاهای کرمزر ماهی ز فگندن در می کم نشود
تخم امید تو واعظ دل پر خون خواهدسبز این کشت باین چشمه بی نم نشود