شمارهٔ ۳۳۴
گردید حرص افزون، آن را که مال افزودمیگردد آب پر زور، چون میشود گل آلود
در دل محبت زر، سودا فزاست در سرروشن بود که آذر، هرگز نبوده بی دود
آن را که دست احسان، کم سوده دست عوراندست از تأسف آن، خواهد بسی بهم سود
خواهی شوم مکرم، داد ودهش مکن کمبر فرق خلق عالم، جا دارد ابر از جود
راه نگاه احسان، بر حال تنگدستاناز چشم تنگ دوران، گردیده است مسدود
ما راز دانه دل، در کشت این تن گلمقصود بود حاصل، حاصل نگشت مقصود!
تا بود دیده دید، فکر نبود کم دیداز بهر بود گردید، عمری که بود نابود
این جان درد پرورد، صد بار امتحان کردبه بود از دوا درد، داری چه درد بهبود؟
واعظ چه کوبکویی؟ کام از در که جویی؟با خویشتن نگویی: جز دوست کیست موجود؟!