شمارهٔ ۳۲۱
آشنایی بتو عیب است که بیگانه کند!کیست شمشاد که گیسوی ترا شانه کند؟!
بند غم هر که کشد، قدر رهایی داندعاقلم کرده از آن عشق، که دیوانه کند
آن چه مژگان دراز است، که گر خواباندمیتواند مه من زلف بآن شانه کند
آن زمان عاشق سودازده غم نشناسدکآشنایی تواش از همه بیگانه کند
روز گردد، باسیران تو چون شام سیاهپنجه مهر اگر زلف ترا شانه کند
میتواند به نگاهت سر راهی گیردعشق اگر تربیت جرأت دیوانه کند
غیر شمشاد که دارد بقدت نسبت دورکه تواند که سر زلف ترا شانه کند؟!
همچو دندان بلب از حیرت رویت ما راقدم اشک بهر جا که رسد خانه کند
شاهی کشور آسودگی از واعظ ماستاین نه کاریست که هر عاقل و فرزانه کند