شمارهٔ ۳۱۴
ز بس نگار من از خویش هم حجاب کندنظر در آینه مشکل که بی نقاب کند!
تراست چهره به کیفیتی که می ترسمکه باده رنگ ترا آب در شراب کند!
چگونه تاب نظر بازی نگاه آردرخی که از عرق شرم خود حجاب کند؟!
ز پرادائی چشم سیاه او، چه عجبنگاه را به تکلم اگر حساب کند؟!
نداندم دل، اگر قدر نعمت دردتخدا بآتش بیدردی اش عذاب کند
من از درازی مژگانت این گمان دارمترا بسایه خود فارغ از نقاب کند
ز بسکه ذوق خود آرایی اش برای من استچه سوی آینه بیند، به من حساب کند!
ز بسکه برده فراق رخت ز من آرامفسانه ام نتواند ترا بخواب کند
گذشت عمر و، ز هم ریخت قصر تن واعظگذار سیل بهر جا فتد، خراب کند