گنج

شمارهٔ ۲۸۱

بشوق آن گل عارض، مرا با خار خوش باشدبیاد لعل او، با اشک چون گلنار خوش باشد
بتن هر رگ مرا شاخ گلی گردیده از داغتاگر داری دماغ سیر این گلزار، خوش باشد
گرفت از عارض او پرده، زو صر صر آهماگر ای دیده داری طاقت دیدار خوش باشد
نباشد خود فروشان را بغیر از روی بازاریاز آن ما را برندان ته بازار خوش باشد
غم او هرکجا باشد، غم دنیا نیابد رهکه هر ناخوش که باشد، با غم آن یار خوش باشد
تن عریان، ز اشک آتشین پوشیده شد ما رافقیران را ز عشق، این خلعت زر تار خوش باشد
بده خود را بیار و، کام دل بستان ازو واعظکه پیش خود نبودن، پیش آن دلدار خوش باشد